تبليغاتX
رگبار به شیشه های الوان
راز

نام ات چه رازی داشت ؟

با دریا که آواز دادیم ؛

موجی از فرادست - بی شکیب -

                             خود را به صخره ها کوبید

با مرغ های مهاجر که زمزمه کردیم ؛

                           دیگر به آشیانه باز نگشتند

با باد و باران که گفتیم ؛

                        خزان

                        در رگها و ریشه ها پیچید ...




سَن - آرزی

سنی یول لارا تاپشیرمارام

                    - اوزاقلارلا قونوشورلار

سنی یئل لره تاپشیرمارام

                    - داغ دره لرده گَزیرلر

سنی دومان لارا تاپشیرمارام

                   - ایتگین لرله قاتشیرلار

***

دومان لار تک قالاجاق

یئل لر تک گزه جک

یول لار تک گئده جک

                       سنی ،

                           آرزی لارا تاپشیررام :

                                           ئوره گیم له چئیرپیناسان ...



+ نوشته شده در  91/02/29ساعت   توسط عبدالرحیم میرخانی - راهی -  | 

می آمد از برجِ ویران مردی که خاکستری بود

خُرد و خَراب و خَمیده تصویر ویرانتری بود

مردی که در خواب هایش همواره یک باغ می سوخت

وانسوی کابوس هایش خورشید نیلوفری بود

 از حسین منزوی و تنهاییِ زندگی اش خیلی نمیتوان سخن گفت. واقعیت این است که کسی

اطلاعاتِ خیلی زیادی هم در دست ندارد که آن را پروبال دهد و زندگی نامه ای برای او بسازد.

او خود نیز بیش از هر کسی از این که جزئیات زندگی اش داستان شود و برسر کوچه و بازار

دهن به دهن بگردد گریزان بود. در تنهاییِ عجیب خود فرورفته بود و کار خود را می کرد. سنگینیِ

حضورش چنان عظیم بود که تلاش منکران بجایی نرسید و تا وداعِ ناباورش با چنان ایمانی پا در راه

خود بود که قامت استوارش کوهوار و سترگ سیل بندِ بیشمار نارواها و هجمه ها شده بود .

در روزگاری که شعر برای خیلی ، ابزار معیشت و سازوکار ترفیع بود و دامنه ی کار تا آن جا گسترده

شده بود که شاعران - حتی - از نمایش اعتقادات مذهبی خود مایه می گذاشتند و در این بین باز

انگشت تهتمت های بی ربط و عافیت سوز بسوی او بود ، او جز دوغزل که اشاره به جریان کربلا داشت

چاپ نکرد و بارِ تمام یاوه پرانی ها و اتهامات را بردوشِ تنهایی خود داشت تا فقط پس از مرگش ؛

به وصیت خود ، اشعار کم نظیرش را در بزرگداشت بزرگان دین ببینیم و شرمساری ببریم . و آنگاه که

داشت بدترین روزهای نداری و تنگدستی را تجربه می کرد دریغ داشت که لفظ خود را حتی به یک بیت

در مدح اربابان اقتدار بیالاید.

او در روزگاری غزل گفت که گفتمانِ غالب بر شعر معاصر ، اندیشه ی مرگ غزل بود و شاملوی بزرگ

رسما اعلام کرده بود که : غزل شعر زمان ما نیست ، این حکم اول ماست ، و حکم آخر نیز .

(از پنجره های زندگانی بکوشش : محمد عظیمی ، نشر آگاه ، چاپ دوم ، ص 61 )                     

و حسین منزوی با این اعتقاد که : تا روزی که حافظ چنین سزاوارانه بر قله ی بلند شعر

فارسی نشسته است ، غزل نیز به زندگی سزاوارانه ی خود ادامه می دهد .

(همان ، ص 149 ) غزل را پاس داشت و چنان حیاتی در کالبدِ کم رمق آن دمید که بی تردید روزگار

درازی آن را وامدار خود ساخت .

سال ها با او و لحظه های تنهایی و شاعرانه اش همراه بودن برای من تجربه ی زلال شعر در تجسم

واقعیتی باورنکردنی بود .

همواره معتقد بوده ام او اتفاقی بزرگ تر از باور در شعر معاصر ماست. شاید راز بزرگ تنهایی اش

همین باشد. او هرگز باور نشد . آیا باور نشدنش بخاطر بزرگی اش بود؟ تنها میزیست . در خانه ی

پدری اش در محله ی یئدی بوروخ – هفت پیچ – زنجان . اینجا و آنجا جز داستان هایی سخیف از

خصوصی ترین لایه های زندگی اش نمی شد شنید . خود همیشه شاکی بود و خود را اینگونه دلداری

می داد که : چه باک ؟ ما همه میمیریم و سال ها بعد آنچه از من باقی است شعر من

خواهد بود . هر چه می کرد بلافاصله داستانی می شد برای رنجاندن اش . از مقدمه ای که برای

« از شوکران و شکر » ش نوشت تا روزمره ترین و عادی ترین کارهایش .

در مراسم تدفین اش کمتر از 50 نفر شرکت داشتند ! و آنان که بی تفاوت شاهد این تشییع نه چندان

باشکوه بودند چه تصوری از جاودانگی داشتند ؟ آنان داشتند با نگاه های سرد خود شاعری را بدرقه

می کردند که آرزو داشتند نمی شناختندش ! اما او جایگاه خود را داشت . همو که پیش تر – شاید –

خطاب به آنان گفته بود :

 نام من عشق است ، آیا می شناسیدم ؟        زخمی ام ، زخمی سراپا ، می شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو نگردانید                              در مبندیدم به حاشا ، می شناسیدم

من همانم ، مهربانِ سال های دور                            رفته ام از یادتان ؟ یا می شناسیدم ؟

 حسین منزوی را من شاعرِ عشق و نفرت می خوانم . این پارادوکس شاکله ی وجود او بود و

شعرش که به زلالی و صمیمیتی کودکانه نمایشِ بلورین این وجود است . عشق البته در وجود او

امری قدیم است و ازلی، و نفرت حاصلِ بی گمانِ ناملایمات و نامردمی هایی که آن روحِ ظریف و

دوست داشتنی را می خست و می آزرد تا به خشم فریاد برآرد که :

 مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من                             که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ، ناامید و بی برکت                       که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما                        بهار را به پشیزی نمی خرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است ؟                     به لب مباد که نامی بیاورید از من

وگر فرو بنشیند ز خون من عطشی                چه جای واهمه ؟ تیغ از شما وَرید از من

 حسین منزوی به معنایی یکی از معاصرترین شعرای ماست .  

اولین غزل چاپ شده اش در سال 47 در مجله ی فردوسی ، زمانی که او 22 سال داشت

از تاثیر گذارترین غزل ها در نوع خود بود که نوید راهی تازه در شعر معاصر بود :

 لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است          و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری            کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

 درسال 55 غزل دیگری از او که توسط « داریوش »خواننده ای که در آن موقع اشتهار به خواندن

آهنگ هایی با حال و هوایی سیاسی و انقلابی داشت خوانده شد ، از منزوی چهره ای دیگر

پرداخت و او را در روزهای پرشور و حالِ آن سال ها در متن جریان های اجتماعی مطرح ساخت :

 از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم             نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب              گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم

 و غزلی که از او در اوج جوانی شاعری تصویر کرد که دست در کار ساختن فرداست و هنوز از

زیباترین لحظاتِ غزل معاصر است :

 دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست !         آنجا که باید دل به دریا زد ، همینجاست

بگذار دستت رازِ دستم را بداند                   بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 و تصنیفی که توسط استاد محمد نوری خوانده شد و امروز برای ما بتمامی خاطره ای

نوستالوژیک است و برای چند نسل زمزمه ای عاشقانه :

 نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره          نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاس         که میخواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم                   اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

 او گام در راهی گذاشت که پیش تر به همت بزرگانی چون منوچهر نیستانی و امیر هوشنگ

ابتهاج – سایه – گشوده شده بود و بزرگی چون بانو سیمین بهبهانی در تلاش برای تجربه هایی

گرانقدر راهرو خستگی ناپذیر آن بود ، و حسین منزوی این راه را تا پیش پای جوان ترین و دورترین

راهپویان – چون من – گسترد . هر شعری که می نوشت اتفاقی سعد در این مسیر بود .

اعجابی باورنکردنی !

یادم نمیرود : یکسال بود ندیده بودمش . مکالمات تلفنی کوتاه و گاه و بیگاه فقط . می گفت بیمار

است و خانه نشین شده . یک عصر سه شنبه در جلسه ی پارک اندیشه ی تهران آمد . پرسیدم :

شعر جدید دارد یانه ؟ با پوزخندی گفت هر لحظه اش شعر است و اصلا الهه ی شعر در وجودش

زندگی می کند . سخن به شوخی و ... برگزار شد . زمانی که برای شعرخوانی دعوت شد و پشت

تریبون رفت هنوز فکر اینکه پیرمرد مریض احوال چه می خواهد بخواند (؟!) با من بود .

غزل جدیدش اما در جا میخکوبم کرد . او با شاهکارِ هنوزش ، خود الهه ی شعر بود :

 چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی                          بلند می پرم اما نه آن هوا که تویی

تمامِ طولِ خط از نقطه ی که پر شده است ؟           از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای            نوشته ها که تویی ، نانوشته ها که تویی  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/15ساعت   توسط عبدالرحیم میرخانی - راهی -  | 

چرا ادبیات

مقاله ی  « چرا ادبیات » نوشته ی : ماریو بارگاس یوسا از کتابی به همین نام بشکل کامل نقل میگردد . این کتاب ترجمه ی : عبدالله کوثری میباشد و در سال 84 توسط نشر لوح فکر چاپ شده است . مقاله ی زیر یکی از سه مقاله ی این کتاب ارزشمند        می باشد .

بارها برایم پیش آمده که در نمایشگاه کتاب یا در کتابفروشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و اینرا هم اضافه کرده که : « برای همسرم می خواهم ، یا برای دختر جوانم ، یا برای مادرم .» و من هم بلافاصله از او پرسیده ام «خوتان چی ؟ اهل مطالعه نیستید ؟» پاسخ همیشه یکی است : «چرا ، کتاب خواندن را دوست دارم ، اما می دانید ، خیلی خیلی گرفتارم .» این پاسخ را دهها بار شنیده ام .این مرد و هزاران هزار مرد مثل او آنقدر کارهای مهم ، آنقدر وظیفه و آنقدر مسئولیت دارند که نمی توانند اوقات ذی قیمتی شان را با خواندن رمانی ، یا مجموعه شعری یا مقاله ای ادبی به هدر بدهند . در نظر این گونه آدمها ادبیات فعالیتی غیر ضروری است ، فعالیتی که بی تردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و کردار مناسب ضرورت دارد ، اما اساساً نوعی سرگرمی است ، چیزی تجملی است و تنها در خور افرادی که وقت اضافی دارند .چیزی است در شمار ورزش ، سینما ، بازی شطرنج و در«اولویت بندیِ» وظایف و مسئولیت هایی که در کشاکش زندگی بناگزیر پیش می آید می توان بی هیچ دغدغه ای از آن چشم پوشید. این طور که پیداست ادبیات هر روز بیش از پیش تبدیل به فعالیتی زنانه می شود . در کتابفروشی ها ، در کنفرانس ها ودر جلسات کتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان وحتی در دانشکده هایی که خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است . توجیه سنتی این وضع این است که زنانِ طبقه ی متوسط در قیاس با مردان ، ساعتِ کمتری کار می کنند و بسیاری از آنها با وجدانی آسوده تر از مردان می توانند اوقاتی را صرف خیال پروری و موهومات کنند . من نسبت به این نگرش که زن و مرد را به دو مقوله ی خشک و نرمش ناپذیر تقسیم می کند و فضایل و معایبی به هر یک از این دو جنس نسبت می دهد حساسیت دارم ، اما در این تردیدی نیست که خوانندگانِ ادبیات روزبه روز کمتر می شوند و در میان خوانندگان باقیمانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است . در همه جا وضع کم وبیشتر همین است . مثلاً در اسپانیا بررسی اخیر انجمن نویسندگان اسپانیا نشان داد که نیمی از جمعیت این کشور اصلاً کتاب نمی خوانند . در همین بررسی می بینیم شمار زنانی که کتاب می خوانند به میزان 2/6 در صد از شمار مردان بیشتر است ، و این فاصله چنین که پیداست روی به افزایش دارد . من برای این این زنان خوشحالم و به حال آن مردان افسوس می خورم ، وهمچنین برای میلیونها انسانی که نمی توانند بخوانند اما عزم جزم کرده اند که نخوانند.                                                                                                           اگر این آدمها مایه ی تاسف من می شوند تنها برای این نیست که نمی دانند چه لذتی را از دست می دهند ، بلکه به این دلیل نیزهست که معتقدم جامعه ی بدون ادبیات ، یا جامعه ای که در آن ادبیات – مثل مفسده ای شرم آور - به گوشه کنار زندگی اجتماعی وخصوصی آدمی رانده می شود و به کیشی انزوا طلب بدل می گردد ، جامعه ای است محکوم به توحشِ معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می اندازد . در اینجا می خواهم با دلایلی چند این تصور را که ادبیات نوعی وقت گذرانی تجملی است رد کنم وثابت کنم که ادبیات یکی از اساسی ترین و ضروری ترین فعالیت های ذهن است ، فعالیتی بی بدیل برای شکل گیری شهروندان در جامعه ی دموکراتیک مدرن ، جامعه ای مرکب ازافرادِ آزاد .                                                                                                                                   ما در دوران تخصصی شدن دانش زندگی می کنیم و این به سبب تکاملِ حیرت انگیزِ علم و تکنولوژی است و نیز نتیجه ی تقسیم دانش به شاخه ها وبخش های بی شمار . این روند فرهنگی به احتمال زیاد در سالهای آینده شتاب خواهد گرفت . بی گمان تخصصی شدن فایده های بسیار دارد.             ژرفکاوی های بیشتر تجربیات غنی تر را میسر می کند . ودر واقع عامل محرکی برای پیشرفت است . اما پیامدهایی ناگوار نیز دارد ، چرا که آن خصایص مشترک فکری و فرهنگی را که به مرد وزن امکان همزیستی ، ارتباط و احساس همبستگی می بخشد از میان برمی دارد . تخصصی کردن به محو تفاهم اجتماعی و به تقسیم انسان میان گتوهای تکنسین ها و متخصصان می انجامد . تخصصی کردنِ دانش ملازم با زبانهای اختصاصی و رمزهایی بیش از پیش محرمانه است ، زیرا اطلاعات بیش از پیش اختصاصی و بخش بخش می شود . این همان گرایش به تخصص و تقسیم است که این ضرب المثل مارا از آن برحذر می دارد : آنقدرمفتون شاخ وبرگ نشو که فراموش کنی اینها پاره ای از درخت هستند و آنقدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پاره ای از جنگل است . آگاهی از وجود جنگل موجد احساس کلیت و احساس تعلق است که اجزای جامعه را به هم پیوند می دهد و مانع پراکندگی آن در هزاران تکه ی اختصاصی خودمدار می شود . از خودمداری ملت ها و افراد بدگمانی و هذیان و تحریف واقعیت پدید می آید و این خود مایه ی ایجاد نفرت و جنگ ، و حتی قوم کشی           می شود. در زمانه ی ما علم وتکنولوژی نمی توانند نقشی وحدت بخش داشته باشند و این دقیقاً به سبب گستردگیِ بی نهایت دانش و سرعت تحول آن است که به تخصصی شدن و ابهامات بسیار می انجامد . اما ادبیات از آغاز تا کنون و تا زمانی که وجود داشته باشد فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود وبه واسطه ی آن انسانها می توانند یکدیگر را باز شناسند وبا یکدیگر گفتگو کنند، ودر این میان تفاوت مشاغل ،شیوه ی زندگی ، موقعیت جغرافیایی و فرهنگی و احوالات شخصی تاثیری ندارد. ادبیات به تک تک افراد با همه ی ویژگی های فردی شان امکان داده از تاریخ فراتر بروند . ما در مقام خوانندگان سروانتس ، شکسپیر ، دانته و تولستوی یگدیگر را در پهنه ی گسترده مکان وزمان درک می کنیم و خود را اعضای یک پیکر می یابیم ، زیرا در آثار این نویسندگان چیزهایی می آموزیم که سایرآدمیان نیز آموخته اند ، واین همان وجه اشتراک ماست به رغم طیف وسیعی از تفاوتها که ما را از هم جدا می کند . برای ایمن داشتن انسان از حماقت ، تعصب ، نژادپرستی ، تفرقه ی مذهبی وسیاسی و ناسیونالیسم انحصار طلبانه ، هیچ چیز از این حقیقیت که در آثار ادبی بزرگ آشکار می شود موثر تر نیست : مردان وزنان همه ی ملت ها در هر کجا که هستند در اصل برابرند و تنها بی عدالتی است که در میان آنان بذر تبعیض و ترس و استثمار می پراکند .                                      هیچ چیزبهتر از ادبیات به ما نمی آموزد که تفاوتهای قومی و فرهنگی را نشانه ی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوتها را که تجلی قدرت آفرینش چند وجهی آدمی است بزرگ بداریم . مطالعه ی ادبیاتِ خوب بی گمان لذت بخش است ، اما در عین حال به ما می آموزد که چیستم و چگونه ایم ، با وحدت انسانی مان و با نقص های انسانی مان ، با اعمالمان رؤیاهامان و اوهاممان ، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می پیوندد ، در تصویر اجتماعی مان و در خلوت وجدان مان .                          این مجموعه ی پیچیده ی حقایقِ متضاد – به وام از آیزا برلین – در واقع چکیده ی وضعیت بشری است . در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی مان رهنمون می شود در ادبیات نهفته است . این نگرش وحدت بخش ، این کلام کلیت بخش نه در فلسفه یافت می شود و نه در تاریخ ، نه در هنر و نه بی گمان ، در علوم اجتماعی . علوم اجتماعی نیز مدتهاست که به تقسیم و پاره پاره شدن دانش تن داده اند و بیش از پیش به صورت بخش های فنی جداگانه و منزوی در آمده اند که حرفهاشان و واژگانشان از دسترس مردان و زنان عادی بدور است . بعضی از منتقدان تا آنجا پیش    می روند که می خواهند ادبیات را هم به نوعی علم تبدیل کنند . اما این خیالی باطل است ، چرا که داستان به وجود نیامده تا تنها یک محدوده ی واحد از تجربیات انسانی را بررسی کند . علت وجودی آن غنا بخشیدن به کل زندگی آدمی است ، و این زندگی را نمی توانیم تکه تکه کنیم ، تجزیه کنیم یا به مجموعه ای از طرحها و فرمول های کلی تقلیل بدهیم . این معنای آن کلام پروست است که گفت :    « زندگی واقعی ، که سرانجام در روشنایی آشکار می شود ، و تنها زندگی یی که به تمامی زیسته می شود  ادبیات است . » پروست گزافگویی نمی کرد و این کلام هم صرفاٌ زاییده ی عشق او به کار خودش نبود . او این گزاره را پیش می نهاد که زندگی در پرتو ادبیات بهتر شناخته و بهتر زیسته می شود و نیز این که زندگی اگر قرار است به تمامی زیسته آید باید با دیگران تقسیم شود .  آن پیوند برادرانه که ادبیات میان انسانها برقرار می کند و ایشان را وامی دارد تا باهم گفتگو کنند و خاستگاه مشترک و هدف مشترک را یاد ایشان می آورد ، از همه ی موانع ناپایدار فراتر می رورد . ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده ما را به گذشته می برد و پیوند می دهد با کسانی که در روزگاران سپری شده سوداها به سر پخته اند ، لذتها برده اند و رویاها پرورده اند ، وهمین متون امروز به ما امکان می هند که لذت ببریم و رویاهای خودمان را بپرورانیم . این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازای زمان ومکان والاترین دستاورد ادبیات است ، وهیچ چیز به اندازه ی ادبیات در نوشدن این احساس برای هر نسل موثر نیست .                                                                        بورخس همیشه از این پرسش که «فایده ی ادبیات چیست ؟ » برآشفته می شد . او این پرسش را ابلهانه می شمرد و درپاسخ آن می گفت : « هیچ کس نمی پرسد فایده ی آواز قناری و غروب زیبا چیست . » اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها ، زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا می شود ، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست ؟  اما این پرسش ، پرسش خوبی ست . زیرا رمان و شعر نه آواز پرنده اند و نه منظره ی فرونشستن آفتاب در افق ، چرا که رمان و ادبیات نه تصادفی به وجود آمده اند و نه زاییده ی طبیعت اند . این دو حاصل آفرینش انسانند ، بنابراین جای دارد که بپرسیم چگونه و چرا پدید آمده اند و غایت آنها چیست و چرا این چنین دیرنده و پایدارند ؟                                                                                                آثار ادبی، به صورت اشباحی بی شکل در خلوت آگاهی نویسنده زاده می شوند ، و عاملی که این اشباح را به آگاهی او رانده ، ترکیبی است از ناخود آگاه نویسنده و حساسیت او در برابر دنیای پیرامونش و نیز عواطف او . همین چیزها هستند که شاعر یا راوی در کشمکشی که با کلمات دارد رفته رفته به آنها جسمیت ، حرکت ، ضرباهنگ ، هماهنگی و زندگی می بخشد . این البته زندگیی ساختگی است ، زندگیی خیالی ، زندگیی ساخته شده از کلمات است . با این همه مردان وزنان در طلب این زندگی ساختگی هستند ، برخی پیوسته وبرخی گاه به گاه و این از آن روست که زندگی واقعی برای آنان چیزی کم دارد و قادر نیست آنچه راکه می خواهند به ایشان عرضه کند . ادبیات با تلاش یک فرد واحد پدید نمی آید . ادبیات زمانی هستی می یابد که دیگران آن را همچون بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا می شوند، و آنگاه ادبیات به یُمنِ خواندن ، بدل به تجربه ای مشترک می شود.

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می یابد . جامعه ای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه ای که مهم ترین ابزار ارتباطی آن ، یعنی کلمات ، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته ، حرفهایش را با دقت کمتر ، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می کند . جامعه ای بی خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده ، همچون جامعه ای از کر و لال ها دچار زبان پریشی است و به سبب زبانِ ناپخته و ابتدایی اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت . این در مورد افراد نیز صدق می کند . آدمی که نمی خواند یا کم می خواند یا فقط پرت و پلا می خواند ،بی گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می زند اما اندک می گوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست . اما مسأله تنها محدودیت کلامی نیست . محدودیت فکر و تخیل نیز در میان است . مسأله ، مسأله ی فقر تفکر نیز هست ، چرا که افکار و مفاهیم که ما به واسطه ی آنها به رمز و راز وضعیت خود پی می بریم ، جدا از کلمات وجود ندارند . ما سخن گفتنِ درست ، پر مغز ، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیاتِ خوب می آموزیم . هیچ یک از انواع علوم و هنر ها نمی تواند در غنابخشیدن به زبان مورد نیاز مردم جای ادبیات را بگیرد . درست گفتن ، و تسلط بر زبانی غنی و متنوع ، یافتن بیانی مناسب برای هر فکر و هر احساس که میخواهیم به دیگران منتقل کنیم ، بدین معنا ست که ما آمادگی بیشتری برای ، تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو و نیز خیالپردازی ، رویاپروری و حس کردن داریم . کلمات به گونه ای پنهانی در همه ی کنش های ما انعکاس می یابند ، حتی در آن کنش هایی که ظاهراً هیچ ارتباطی با زبان ندارند و چندان که زبان ، به یمن وجود ادبیات ، تحول می یابد و به حد اعلای پالودگی می رسد برامکان شادمانی و لذت آدمی می افزاید .

ادبیات عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است . در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی داشت . عشق و لذت و سرخوشی بی مایه میشد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بی بهره می ماند . براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو ، پترارک ، گونگورا یا بودلر را خوانده اند ، در قیاس با آدمهای بی سوادی که سریال های بی مایه ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده ، قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند . در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود ، و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/16ساعت   توسط عبدالرحیم میرخانی - راهی -  |